تبلیغات

Page Up
بیست تمپ
سراب - عشق
 
سراب
طبال بزن بزن که نابود شدم بر تار وجود زندگی پود شدم عمرم همه رفت و خفته در کوره مرگ آتش زده استخوان بی دود شدم
درباره وبلاگ


سلام به شما دوستان عزیزم
ممنون می شم بعد از خوندن مطالب
برام نظر بزارین

مدیر وبلاگ : huran
نویسندگان
نظرسنجی
سراب چطور بود؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 4 آبان 1390 :: نویسنده : huran

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها

عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. 

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. 

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. 

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. 

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر. 

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.  

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و

روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. 


روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت

با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز 

موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان

را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا

برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده

بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش

آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 05:51 ب.ظ
Awesome article.
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:03 ب.ظ
I could not refrain from commenting. Very well written!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر